تبلیغات
..::..Mohammad Amin..::..
قالب وبلاگ

..::..Mohammad Amin..::..
... یا سخنی داشته باش دلپذیر ، یا دلی داشته باش سخن پذیر





[ 1393/08/20 ] [ 23:01 ] [ Mohammad Amin ]



درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

[ 1393/07/22 ] [ 15:25 ] [ Mohammad Amin ]



[ 1393/05/2 ] [ 22:15 ] [ Mohammad Amin ]
1


فرض کن که تو موتور سواره هستی ، چه حسی داری اون لحظه؟؟؟؟؟


[ 1393/03/8 ] [ 00:38 ] [ Mohammad Amin ]


سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی.
امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.
امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم.
آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته
پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشود ، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود.
امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد.
امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم!
ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد . روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود...
اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند: چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟ 
آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...
امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟
ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...
اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟
گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...

و اما من این پست را برای شما گذاشتم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفت...


التــــــماس دعـــــا

 


[ 1393/03/5 ] [ 23:51 ] [ Mohammad Amin ]



می گویند در ایام قدیم ، دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیچ کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی ، پسری از اهالی ، شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او می گوید که می تواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله می شوند و....  چند دقیقه از زفاف که می گذرد پسرک احساس تشنگی می کند . گربه ای در نزدیکی اتاق وجود داشته و از او می خواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار می کند که ای گربه برو و برای من آب بیاور... گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا می کند... سپس رو به دختر می کند و می گوید برو آب بیاور....


[ 1393/02/31 ] [ 00:02 ] [ Mohammad Amin ]



یکی از شاگردان سقراط از وی پرسید : چگونه است که هیچ وقت شما را اندوهگین ندیده ایم ؟


سقراط گفت : زیرا چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم سازد ...

[ 1392/11/22 ] [ 10:20 ] [ Mohammad Amin ]

 

 

 

بقیه ش ادامه مطلبه ...


ادامه مطلب
[ 1392/08/23 ] [ 23:17 ] [ Mohammad Amin ]

 

هاااااااا ....؟؟؟؟؟

 


[ 1392/07/23 ] [ 23:03 ] [ Mohammad Amin ]

 

آرزوی هر دختر

 


[ 1392/05/20 ] [ 17:16 ] [ Mohammad Amin ]

دخترک گل فروش شیشه ی تمام ماشین ها رو زده بود

هیچی گیرش نیومده بود ...

نگاهش به اون ور خیابون افتاد 

چشمای پر تمنای راننده ها به یه خانومی که کنار خیابون وایستاده بود رو دید

راننده ها هی می گفتند چند ؟؟؟؟

دخترک تو دلش گفت: آخه اون خانوم که گل نمی فروشه ...

از اون روز همش منتظر اینه که بزرگ بشه ...!

[ 1392/05/1 ] [ 21:50 ] [ Mohammad Amin ]

مسکینی نزد بخیلی رفت و از او حاجتی خواست

بخیل گفت : اول تو حاجت مرا روا کن تا من نیز حاجت تو را بر آورم

مسکین گفت : حاجت تو چیست ؟

گفت : حاجتم این است که از من حاجتی نخواهی .

[ 1392/04/3 ] [ 22:23 ] [ Mohammad Amin ]

 

معمولی ترین صید یك آبادانی ...


[ 1392/02/20 ] [ 13:40 ] [ Mohammad Amin ]

 

كدوم ورش اون ورشه ؟؟؟


[ 1392/02/15 ] [ 13:31 ] [ Mohammad Amin ]

آه ...



[ 1392/02/7 ] [ 12:55 ] [ Mohammad Amin ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 9 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

نویسنده
نظر سنجی
نظرت در مورد وب محمد امین چیه ؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

خطاطی نستعلیق آنلاین

Mohammad Amin